رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

در دری شدی.

به هرکس که میگم رادوین دردری شده باور نمیکنه؟  قربونت بشم عزیزم  وقتی که در باز میشه خودتو به سمت در میکشی و ریز ریز غر میزنی خیلی با نمک شدی خیلییییییییییییییییییییییییییی  فقط بغل اون کسی که جلوی در یا بیرون هست میری وقتی که میگم بیا بغل مامان فرار میکنی نمی یای  این کارها  برای سن شما زود هست . ولی خیلی با دقت به همی چیز نگاه  میکنی دای جونت برات و2تا توپ خریده خیلی دوسشون داری همش بازی میکنی با لبات صدا در میاری توف میکنی.   دوستت دارم    مامان جون(مادرشوهرم)  ...
29 مهر 1391

تولد عمه جون

سلام به شاه پسر گلمون  عزیز دلم دیروز تولد عمه جونت بود  مامان جون گفت که بیاید بریم خونشون  براش تولد بگیریم  ساعت 6 حرکت کردیم ولی اینقدر جاده ترافیک بودددددددددددددددد تازه ساعت 8 رسیدیم خونشون تهران پر از دود بود داشتم خفه میشدم  خیلی خسته بودم خدارو شکر شما تو راه همش خواب بودی زیاد اذیت نشدی شام رو خوردیم  خوابیدیم خیلی خوش گذشت منم کادو برایش لباس خواب گرفتم. من می ترسیدم که نکنه نصف شب بیدار بشی همه رو بیدار کنی  ولی خیلی گل پسر بود اصلا بیدار نشدی صبحونه رو که خوردیم رفتیم نمایشگاه گل  تو بوستان گفتگو واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بسیار زیبا بودن این گلها . تا 1 اونجا بودیم...
28 مهر 1391

استراحت یک روزه مامان

 2 روز پیش واقعا از بی خوابی و خستگی کلافه بودم   به بابایی گفتم بیا بریم بیرون دلمون باز بشه  خاله نگین هم خونه ما بود رفتیم مغازه  تا خاله نگین رو بزاریم  بعد بابایی هم رفت برای تدریس تا 9:30 شب نمیومد منم تو مغازه پیش مامی جون موندم بعد  بابایی اومد دنبالمون رفتیم بستنی خوردیم بعد مامی جون رو که  بردیم  برسونیم خونه گفتن بیایید  بالا شب بمونید  یک ذره  استراحت کنید  منم خیلی خسته بودم رفتیم اونجا  خیلی راحت بودم  خیلی. بعد از ظهر هم رفتیم خونه مادر تا عصری اومدیم  خونه با بابایی هوس  پیتزا کردیم رفتیم وسیله هاشو خریدیم  گفتیم وسیله هاش ارزون تر میشه ولی چ...
26 مهر 1391

عکس رادوین در نی نی +

فرشته مهربون   من و باباییی تصمیم گرفتیم که عکستو تو مجله نی نی + بزاریم  اخه من تو دوره حاملگی خیلی این مجله رو میگرفتم  مجله خیلی خوبی هست حتی  در قسمت یک نوزاد و یک درخت هم ثبت نام کردیم قراره یه درخت به اسمت بکارن. به همه اطلاع دادیم که برن مجله رو بخرن .           ...
24 مهر 1391

جشنواره کودک و غنچه های شهر

عزیز مامان دیروز من و بابایی تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه  تو برج میلاد  بابایی 2 ساعت مرخصی گرفت و ناهار و خوردیم با مامی جون و خاله نگین رفتیم  خیلی خوب بود  ولی بیشتر برایب بچه های بالای 2 سال خوب بود  چند تا برات کتاب خریدم   سی دی بیبی انیشتن رو می خواستم بگیرم ولی به زبان انگلیسی بود نگرفتم  چند تا نکته خوبی یاد گرفتم اینکه اصلا تا 2 سال نباید تلویزیون ببینی  چون تصاویر خیلی سریع حرکت میکنه و شما  اذیت میشی و در اینده دچار بیش فعالی میشی . هر تر سیدن باعث میشه 4 تا کلمه از بقیه دیر تر یاد بگیری  اصلا نباید بزاریم گریه کنی یا ناراحتی بکشی چون دچار افسردگی در بزرگسالی میشیییییییییییییییی...
23 مهر 1391

گردش رفتنمون

  عزیز دل مامان شرمنده چند روز بود که خیلی کار داشتم اصلا فرصت نشد که بیام برات بنویسم پنجشنبه بود که الهه جون زنگ زد  منم تو بوستان داشتم با مامان پارمین پیاده رویی میکردم  گفت که بیایید بریم شمال  ویلا گرفتیم تو رامسر.  گفتم بزار به احسان  بگم خبرشو تا ساعت 1 میدم   خیلی دوست داشتم که بریم ولی به احسان گفت که ماشین باید سرویس بشه نمی شه بریم  خیلی  ناراحت شدم تا شب هم با بابایی سر سنگین بودم. بالاخره نرفتیم  جمعه  ساعت 7 صبح با صدای رادوین از خواب بلند شدم  اصلا دوست نداشتم روز جمعه رو خونه بمونم مامی جون گفت بیایید بریم بیرون من غذا میزارم از طرفی هم دوست احسان امیررضا &nbs...
23 مهر 1391

پیاده رویی رفتیم

امروز صبح ساعت 10 قرار داشتیم با دوستم (مامان پارمین) تو بوستان کاج برای اولین با داشتم پیاده رویی میکردم خیلی تبل شدم اصلا تکون نمی خورم  تا بوستان خبرنگار سر کانال پیاده رفتیم خیلی خوب بود رادوین مامان پارمین خیلی ناز و خوشگل شده بود مثل خودت ساکت و اروم تو اغوشی بود خیلی کار خوبی کردیم که اغوشی رو بردیم شما هم توی اون خیلی اروم بودی       عزیز دلم دیروز داشتم ظرفهای صبحونه رو میشستم  فقط 1 دقیقه ازت غافل شدم دیدم که از توی کریر داری بیرون میای باورم نمیشد خودت اینجوری  کردی منم سریع ازت عکس گرفتم   دیروز عصری رفتیم خونه مامی جون دوستمون مبین  هم اونجا بودن ...
18 مهر 1391

یه پیشنهاد

   مامان ساتیار جون  این مطلب رو خونده بود و ادرسشو برام گذاشته بود.  شما هم اگه دوست دارید برید ببینید جالب بود برام شانس پدر شدن پسرتان را تضمین کنید                                                                                 http://www.shahrzadpress.com/index.aspx?siteid=1&pageid=148&newsview=18549
17 مهر 1391

روز جهانی کودک

کوچک که بودیم چه دل های   بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش   دلهامون به بزرگی   بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از   نگاهش می توان   خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن   نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط   نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی   نمی   فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده   ایم سکوت پر بهتر از فریاد   تو   خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار   فریادی است که هیچ کس   نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ناگف...
16 مهر 1391